تبليغاتX
تنها ......

یادته میگفتی عقل و قلبت بهت میگن ارزشش رو داره ... ارزش چی رو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ارزش جنگیدن رو حتی اگه با همه دنیا باشه ...ارزش حرص خوردن رو حتی اگه برای یه عمر باشه .....ارزش دوست داشتن و احترام گذاشتن رو حتی اگه به قیمت شکستن غرورم باشه ......

یادته میگفتی میخوام اینبار بجنگم برای کسی که دوستش دارم .....میخوام حرص بخورم برای چیزی که ارزشش رو داره .....

یادته میگفتی حالا دیگه برای اونه که زنده ام و زندگی میکنم .... خاطر اونه که نفس میکشم و حتی برای براش میمیرم .....

یادته میگفتی میخوام نه تنها به خودم که نه تنها به اون که به همه دنیا ثابت کنم که دوستش دارم ....

یادته میگفتی میخوام ثابت کنم بدون اون زندگی دیگه رنگی نداره ....

یادته میگفتی میخوام بگم اونه همه امید زندگیه من .....مگه میشه بدون امید هم زندگی کرد ....

یادته میگفتی بدون دیگه حالا بدون تو زندگی یعنی هیچ ....

یادته میگفتی اره تویی همه زندگیه من ...توانایی من ....وحتی وجود من ....با من بمان....ولی نگو تا کی ....چون دوستی ما وحتی زندگی ما   تا    نداره ....

یادته میگفتی میخوام از این به بعد دغدغه من تو باشی حتی اگه این دیدار خیلی طول بکشه ....

یادته میگفتی  دوستت دارم برای همیشه .....حتی اگه دوستم نداشته باشی ....

چی شد .....

یک روزه ورق برگشت ... نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من محکوم شدم به تنهايي...

کوله بارم رو به دستم دادي و منو از جزيره قلبت تبعيد کردي به

دوردست ها...

به جزیره غم و اندوه و پریشانی ...

آنقدر دور که هواي برگشتن به سرم نزنه...

تو براي مجازات کسي که نمي دونست مرتکب کدوم گناه بود

چنین مجازات سنگينی رو براش رقم زدی

نيازي نبود اين همه فاصله ...

شايد اين من بودم که نمي دونستم

در  قلبت ... صادقانه دوست داشتن جرمه و  گناهي بزرگه...

نترس...سرزنشت نمي کنم...ناي برگشتن رو هم ندارم ...

همان يک ذره نيرو و تواني رو هم که داشتم خرج دلتنگي هام میکنم...

درسته ناعادلانه مجازاتم کردي...

و در کمال بي انصافي و نهايت دلبستگي ... منو از خودت روندي...

اما آيا مي دونستي هنوز هم تويي اون پادشاه کلبه حقيرانه 

قلبم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط عاشق  | 

دلم برای دیدنت و محکم بغل کردنت و بوس کردنت یه ذره شده

ای کاش همیشه با من بودی

تا از دوریت در آتش تنهایی نسورم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط عاشق  | 

امروز خودت میدونی چه غوغائی تو  وجودم بود ... انگار تموم غمهای عالم رو ریخته بودن  توی دلم ... ولی وقتی صدای مهربونت با اون خنده های شیرینت  رو شنیدم ، همه  اون غمها رو فراموش کردم.

 امروز فهمیدم خندهات چقدر معنی واقعی شادی رو بهم میده  ... فهمیدم صدای مهربونت چقدر بهم آرامش میده ... فهمیدم لحظه هائی که باهات هستم چقدر معنی زندگی رو بهم میده ...

 امروز صدای ضربان قلبم رو شنیدم و فهمیدم چقدر توی دلم جا داری .... ولی وقتی به جدائی فکر کردم دیگه صدای اون ضربان رو نشنیدم  ... 

 امروز فهمیدم چقدر عاشقتم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط عاشق  |